
با ماليات من تجربه
نکن عزيز!
-- 30 / 07 / 1390
ميخوام اعتراف کنم، از خدا پنهون
نيست، از شما چه پنهون؛ تازه دارم مي فهمم، با سوالات و عجيب و
غريب و ايضن بي ربط چه بلايي سر اعصاب آقامراد (حفظ ا...) مي
آوردم!
باور کنيد اين دستيار من، بدجوري داره روي اعصاب ما ويراژ مي ده!
بي مرام امروز مي گفت شما که پرفسولي، بايد هزينه کني تا من دغدغه
هامو تجربه کنم!
بهش گفتم، مرد حسابي من پول بدم تو تجربه کني؟! يعني چي؟!
اين بنده خدا که به تازگي و پس از چند روز از شوک تماشاي سريال بي
سروته و بي منطق «سقوط آزاد» دراومده، مي گفت:
چطور بعضي ها مي تونن با ماليات مردم تجربه کنن و کلي نوار متحرک
رو به اسم سريال پليسي به خورد خلق ا... بدن، اما من نمي تونم؟!
بهش گفتم، برو برادر، برو خدا روزيتو جاي ديگري حواله کنه! برو که
شانس آوردي آقا مراد عزيزم رفته مرخصي، و گر نه حتمن بهت مي گفت:
برادر، اخوي، نازنين، با مرام، يکي يکدانه، عزيزدردانه، لطفن با
ماليات من تجربه نکن عزيز!! چرا بايد ملت ماليات بدهند و شما تجربه
کني؟! اول برو ياد بگير، بعد بيا دغدغه ها تو نشون بده!! تازه
دغدغه هاي شخصي شما به چه درد مردم مي خوره؟! برو برادر... برو....
!!
کجايي استاد؟ يادت بخير که حرفات مثل طلاست!!
اشک ريزان در فراق استاد
ارادتمند، پرفسول
تبليغ سينمايي
پرفسولي !!
-- 28 / 07 / 1390
به شيوه آنونس هاي سينمايي خوانده
شود!
«زنان ونوسي و مردان مريخي» اگه ميخوان «زندگي با چشمان بسته»
نداشته باشن، بايد مثل «شکارچي شنبه»، «يک حبه قند» بندازن بالا و
از مسير «سعادت آباد» سري به «آژانس ازدواج» بزنند، اونوقت حتمن از
بازي «شيش و بش» خوششون ميآد... امشب و هرشب در سينماهاي
ايران....
***
از آنجائيکه بعضي از دوستان فکر ميکنن، ما که پرفسول باشيم فقط به
فکر گير دادن به سينما و اهالي هستيم، امروز، براي پرکردن اوقات
روزهاي تعطيلي پايان هفته براتون برنامه ريزي کردم توپ، ضمنن اين
تبليغ ويژه ما براي فيلم هاي روي پرده است که اميدوارم صاحبان فيلم
ها و دفاتر پخش خيلي لذت ببرند. لطفن اگه اين تبليغ ما موثر بود حق
و حقوق ويژه فراموش نشود!
عزت زياد- پرفسول
مشگي رنگ عشقه!!
-- 27 / 07 / 1390
در خبرها آمده بود، مرحوم «استيو
جابز» بنيانگذار «اپل» بعد از سفري به ژاپن و آشنايي با آقاي
«مياکه» طراح لباس ژاپني، از او خواسته تا برايش تي شرت مشکي
بفرستد و او هم در پاسخ به درخواست دوستش، 100 تي شرت مشکي براي آن
مرحوم فرستاده و از آن تاريخ به بعد «جابز» فقط مشکي مي پوشيده،
چون خودش مي گفت اين تعداد تي شرت براي يک عمر کافي است!
بنابراين نتيجه مي گيريم، ادعاي «مشگي رنگ عقشه» که توسط «رضا
صادقي» ثبت شده، کپي برداري از مرحوم «جابزه»!
قبول ندارين، برين از خودش بپرسين!
عزت زياد- پرفسول
فقط خود خودم! فقط
پرفسول!!
-- 26 / 07 / 1390
باور کنيد خسته شدم از بس با اين
«آقا مراد» کَل کَل کردم. هر چي من مي گفتم، يه جور ديگر برداشت مي
کرد و هميشه هم سعي مي کرد حرفاي خودش رو بزنه!
بهرحال چون بر اساس نظرسنجي خودم، خوانندگان «باني فيلم» حرفاي منو
با همين شکل خودم دوست دارند، با اجازه شما و البته با کمي شيطنت
جناب «آقا مراد» عزيز رو فرستادم مرخصي اجباري و در همين اثنا با
جناب سردبير توافق کرديم که بعد از اين من فقط خودم حرف بزنم و فقط
هم حرفهاي خودِ خودم باشه!
چند وختي اينجوري امتحان مي کنيم، اگر خوشتون اومد، ادامه مي ديم،
اگه خوشتون نيومد رودربايستي که نداريم باز ميريم دنبال آقا مراد
که اون بشه واسطه ي حرفا!
لطفن براي من هم حرف در نياوريد که زيرآب استادشو زد! يا حرفايي
شبيه اين.
اسم ستون رو هم ميذاريم پرفسول نامه.
باور کنيد تغييرات لازمه؛ اصلن تغيير خوبه! حالا ببين!
مخلص همه شما: پرفسول
پرفسول و مبارزه با
تبعيض نژادي!
-- 25 / 07 / 1390
به روايت آقا
مراد
انگشت حيرت دست راست به دندان، ابروها به سمت بالا و دست چپ
زيرچانه، تصويري بود که من در بدو ورود از پرفسول ديدم، ناخودآگاه
پرسيدم، چيزي شده؟!
پرفسول فقط انگشت حيرت دست راست را از ميان دندانهايش برداشت و
گفت: هم عجيبه، هم باور نکردنيه، هم در شأن ما نيست و هم براي
تلويزيون خيلي بَده!
طبيعتن بايد سوال ميکردم که چه چيزي عجيب و باورنکردني است و غيره
پرفسول گفت: در تلويزيون ما مدتي است که يک آگهي در مورد نوع جديدي
از سپرده گذاري يکي از بانکها پخش ميشه که قصه آن بصورت مختصر اين
است که اعضاي يک خانواده اشرافي (البته در لباسهاي قديمي) براي
خواستگاري دختري از يک خاندان اشرافي ديگر به کاخ آنها وارد
ميشوند و بعنوان تحفه طلا ميآورند، اما خانواده دختر نميپسندند
و بعد در سکانس بعدي گروه ديگري با همان مشخصات وارد ميشوند و
اينبار کاغذ سپرده را نشان ميدهند که مثلن گل از گل خانواده دختر
ميشکفد و باقي ماجرا....
گفتم: ببخشيد جناب پرفسول، تا اينجاي قصه که نه عجيب بود، نه غير
قابل باور؟
پرفسول گفت: حق با شماست، شما چون تلويزيون نگاه نميکني متوجه
نميشوي، قصه اشکال ندارد، بلکه اجراي آن جاي اشکال است و آن
اينکه، به رسم خانوادههاي اشرافي قديمي، کار عرضه طلا و هدايا
توسط يک خدمتکار سياه پوست انجام ميشود که تداعي کننده برده داري
است!
از تيزهوشي و ريزبيني پرفسول خوشم آمد، با اينکه مدتي است اين آگهي
پخش نميشود اما اي کاش مسئولان پخش آگهيهاي تلويزيوني به اين
ظرائف توجه کنند و احتمال بدهند که ممکن است يکي از بينندگان آنها
«پرفسول» باشد با همين درجه دقت!
رابطه DVD اورژينال
و شکم سير!
-- 24 / 07 / 1390
به روايت آقا
مراد
پرفسول از راه نرسيده گفت: بذار برات بخونم!
گفتم: چي بخوني؟ آواز؟!
پرفسول لبخند مليحي بر لب نشاند و گفت: هنوز جمله تشويقي شما در
مورد آخرين باري که براتون آواز خوندم يادم هست که فرموديد مسلمان
نشود، کافر نبيند!
براي رفع کدورت گفتم: عيبي ندارد، بخوان ولي لطفن آهسته!
پرفسول گفت: نه ديگه، نشد! چون اين حرف رو خيلي ها شنيدن و خوندن،
مجبورم بلند بگم
گفتم: کدام حرف و خبر؟!
پرفسول گفت: جناب عباس آقاي رافعي در مورد گسترش قاچاق فيلم
فرمودن، اين مشکل مردم، بيش از هر چيز به شرايط اقتصادي بر مي
گردد. مصرف کننده با افتخار DVD قاچاق را مي خرد و از باقيمانده
پولش با ساندويج خود را سير مي کند! چون اگر DVD اورژينال را بخرد،
ديگر شکمش سير نمي شود! حالا من چندتا سوال دارم که شما بايد جواب
بدهي و گرنه مي زنم زير آواز، اونم با صداي بلند!
چاره اي نداشتم، گفتم: بفرمائيد، سوالهايتان را بفرمائيد
پرفسول گفت: 1- چه رابطه اي بين گرسنگي و DVD وجود دارد؟ 2- رابطه
بين DVD اورژينال و شکم سير چيست؟ 3- با مابه التفاوت DVD اورژينال
و DVD قاچاق چند تا ساندويج مغز مي توان خريد؟ 4- قيمت يک ساندويج
مغز چند است؟ 5- قيمت DVD اورژينال چند است؟ 6- قيمت DVD قاچاق چند
است؟ 7- DVD اورژينال بهتر است يا DVD قاچاق با ساندويج مغز؟!
8-.....
گفتم: خواهش مي کنم ادامه نده، در اطاق را بستم، پنجره را هم بستم
و رو به پرفسول گفتم: لطفن آواز بخوان، آنهم با صداي خيلي خيلي
بلند .....
اسپانسر براي
پرفسول!
-- 23 / 07 / 1390
به روايت آقا
مراد
با مدير يک بنگاه اقتصادي معروف در حال صحبت بودم که پرفسول از
لابلاي کلمات گفتگو متوجه طرف مکالمه شد و با اشاره دست و سرو چشم
به من فهماند که يک لحظه و فوري به او گوش کنم؛ يک ببخشيد به طرف
گفتم و در حاليکه دستم را روي گوشي گذاشته بود، گفتم: چيه بابا؟!
مگه نمي بيني دارم صحبت ميکنم.
پرفسول گفت: به اين دوستت بگو، اسپانسر من ميشه؟!
خيلي سعي کردم تا جلوي عصبانيتم را بگيرم، پس از پايان گفتگو گفتم:
چه خبرته؟ تا اسم يک کمپاني معروف را ميشنوي ميخواهي اسپانسر شما
بشود؟ اصلن اسپانسر چي؟!
پرفسول گفت: اسپانسر پرفسول! بابا خبر نداري، ما داريم تبديل به يک
«برند» ميشيم، همين روزاست که صفحه3 باني فيلم سرقفلي پيدا کنه!
اونم از نوع اسپانسر خارجکي! حالا ببين!
گفتم: بابت چي؟!
پرفسول با اطمينان ذاتي گفت: بابت پرفسول! مردحسابي طرف يکبار
اشتباهي از مقابل دوربين تلويزيون رد شده حالا براي خودش کلي اسم و
رسم داره و کافي شاپ زده، اونوقت ما که پرفسوليم اسپانسر نداشته
باشيم؟! ضمنن همينه که هست!
من فقط دست راستم را بالا آوردم و آرام و با طمانينه راه خروج را
نشانش دادم! خدا وکيلي شما جاي من بوديد، چکار ميکرديد؟
خاله سوسکه و اعتراض
بچه ها!
-- 21 / 07 / 1390
به روايت آقا
مراد
پرفسول گفت: آقا بچه ها حزب دارن؟
گفتم: نه
پرفسول باز گفت: روزنامه دارن؟
گفتم: نه!
پرفسول باز پرسيد: سخنگوي جامعه کودک دارن؟
ديگر از سوالات پي در پي پرفسول خسته شدم و گفتم: حرفت را بزن، چي
شده؟
پرفسول گفت: کارگردان محترم? فيلم سينمايي خاله سوسکه گفته، در
تابستان گذسته، هيچ فيلمي براي کودکان اکران نشده و هيچ کس هم
اعتراض نکرد.
خب وقتي بچه ها، نه حزب دارن، نه تشکيلات، نه روزنامه دارن، نه
سخنگو؛ چه جوري بايد اعتراض کنند که چرا تابستان فيلم کودک نداشتند
گفتم: اين هم حرفي است!
پرفسول گفت: عاشقتم با اين محافظه کاريت! «اين هم حرفي است!» شد
جواب؟!
گفتم: چه بگويم که شما راضي شويد؟
پرفسول گفت: نمي خواد براي رضايت من چيزي بگوئيد، لطفن بيا براي
اينکه دل بچه ها رو بدست بياريم، دست همديگرو بگيريم و با هم
بخونيم:
- عمو زنجيرباف
- بعله...
- فليم منو ساختي؟
- بعله...
- جشن راه انداختي؟
- بعله...
6تايي هاي
تئاتر!
-- 20 / 07 / 1390
به روايت آقا
مراد
پرفسول داشت نفس نفس زنان از پله ها بالا مي آمد و در همان حالت
مدام تکرار مي کرد: 6تايي ها، 6تايي ها!
نگذاشتم وارد اتاق شود، جلوي در ايستادم و گفتم: اگر باز هم جوگير
فضاي فوتبال شدي، برو جاي ديگر، لطفن!
پرفسول اصلن حرفهاي مرا جدي نگرفت و وارد اتاق شد، در همان حالت هم
گفت: برو کنار اخوي! فوتبال کجا بود، موضوع مربوط به تئاتره!
ناباورانه گفتم: 6تايي ها؟! تئاتر؟!
پرفسول گفت: بعله، اخيرن در انتخابات کانون کارگردانهاي تئاتر
اعلام شده، شش نفر از اعضاء، کلهم اجمعين در يک گروه هستند و هر کس
بخواهد به يک نفر از اين اعضا راي بدهد بايد به پنج نفر ديگر هم
راي بدهد!! يعني يا 6نفر يا هيچي!
گفتم: امکان ندارد! اين که ديگر انتخابات نيست!
پرفسول در حاليکه با خيال راحت روي مبل لم داده بود گفت: حالا که
حاليت شد 6تايي ها چيه، يک چايي برام بريز
من فقط گفتم: چشم استاد!!
اختلاس پرفسولي!
-- 19 / 07 / 1390
به روايت آقا مراد
هيچ کس در اتاق نبود، جز من و پرفسول
پرفسول در حاليکه به شدّت مراقب اطراف بود به من نزديک شد و آهسته
در گوشم گفت: هيچي نگو! فقط گوش کن!
من هم تحت تاثير فضايي که او درست کرده بود، آهسته گفتم: بگو
پرفسول در حاليکه سعي ميکرد خيلي يواش حرف بزند، گفت: قصه ناب يکي
از فيلم نامه نويس هاي معروف را کش رفتم! بگو خُب!
من با تعجب گفتم: خب!
پرفسول گفت: ميخوام قصه رو بدم فارابي، بگو خب!
ناچارن گفتم: خب!
پرفسول گفت: يه مقدار پول از اونا ميگيرم، بعد قصه رو ميبرم به
يک جاي فرهنگي ديگه، بگو خب!
ديگر داشت حوصله ام سر ميرفت، گفتم: خب! بعدش؟!
پرفسول باز هم آهستهتر گفت: خلاصه از چند جا حسابي کمک ميگيرم يا
بعبارتي کمک حسابي ميگيرم، بگو خب!
گفتم: جان بکن، آخرش چي؟
پرفسول گفت: يک خانه ديدم در شاخ آفريقا، ميرم اونو ميخرم، همونجا
زندگي ميکنم
گفتم: به همين سادگي؟!
پرفسول گفت: نه، به همين سادگي هم که نيس، خيلي مرارت داره، بايد
آدم حواسش حسابي جمع باشه، براي همين هم يک مصاحبه ميکنم و
ميگويم امسال فصل را از دست داديم، تهيه فيلم ميماند براي سال
بعد
گفتم: ميدوني اسم اين کار چيه؟
پرفسول گفت: بعله، اختلاس پرفسولي!
با عصبانيت گفتم: تو خجالت نمي کشي؟!
پرفسول خيلي آرام گفت: من؟ نه! کل اختلاس من ميشه فقط چند ميليون
ناقابل، کوتا ميليارد!!
پرفسول و قحط الرجال
آبليمو!
-- 17 / 07 / 1390
به روايت آقا
مراد
پرفسول گفت: آقا! شما مي دونين قحط الرجال آبليمو يعني چي؟!
حدس زدم پرفسول قصد دارد حافظه تاريخي ما را محک بزند، براي همين
خلاصه گفتم: در جريان يکي از مجالس دوران مشروطه، يک نماينده
(احتمالن نماينده وقت شيراز) وقتي ديد همه در جريان نطق ها از واژه
قحط الرجال استفاده مي کنن، بدون توجه به موضوع و فقط با تاکيد
معني کمبود و براي اينکه نشان دهد به نيازهاي حوزه انتخابيه اش
توجه دارد، گفت: در شيرازقحط الرجال آبليمو است!! و اين کلام مدتها
نقل محافل پارلماني و مردم بود؛ حالا منظور شما چيه؟
پرفسول گفت: منظور من قحط الرجال در تئاتره، چون ظاهرن آنقدر کمبود
نيرو وجود دارد که آقاي رحمت اميني، هم عضو شوراي نظارت تئاتر است،
هم دبير جشنواره بين المللي فجر، هم در دانشگاه تدريس مي فرمايند و
مسئوليت دارند و هم در امور نمايشي حوزه هنري سمت دارند، که هر
کدام از اين کارها و سمت ها خودش يک مدير تمام وقت لازم دارد، به
نظر شما قحط الرجال نيست؟!
گقتم: حتمن نياز بوده يا احساس تکليف کرده اند
پرفسول گفت: دَمت گرم که هواي رفقاتو داري! از اين واژه احساس
تکليف، خيلي حال کردم!
براي اينکه پرفسول کمي تا قسمتي حق داشت، گفتم: البته سالها پيش هم
آقاي علي منتظري گرفتار چنين مصيبتي بود، يعني هم سردبير مجله
جوانان بود، هم در جهاد دانشگاهي مسئوليت داشت و هم رئيس مرکز
هنرهاي نمايشي بود. اما بالاخره با درايت خودش را نجات داد و رفت!
اما اينطور که شما مي فرمائيد ظاهرن چند شغله بودن در تئاتر ايران
خيلي هم مهم نيست!
پرفسول گفت: عاشقتم با اين تحليلت! به اون يکي ميگي رهايي از
مصيبت، به اين ميگي احساس تکليف!
چاره اي نداشتم جز سکوت!
پرفسول و پرفسولک!!
-- 16 / 07 / 1390
به روایت آقا
مراد
باور نکردنی بود، خدای من، انگار پرفسول چهل سال جوانتر شده باشد.
پرفسول همراه یک پسربچه ده ساله (دقیقن عین خودش) وارد شد. تعجب
مرا که دید، گفت: چیه بابا، آدم ندیدی؟
گفتم: چقدر ماشاا... شبیه شماست؛ آخه شما که پسر نداشتی؟!
پرفسول با لبخند ملیح و معروفش گفت: مگه نشنیدی میگن، بچه حلال
زاده شبیه دائیش میشه...
گفتم: پس ایشون خواهرزاده شما هستن؛ اسم شریفشون؟!
پرفسول نگذاشت بچه حرف بزند، گفت: معلوم دیگه، پرفسولک! یعنی
پرفسول کوچک و بعد با لحنی طنز آمیز ادامه داد: ضمنن چون امروز روز
جهانی کودکه، گفتم با خودم بیارمش تا با مطبوعات مترقی کشور آشنا
بشه!
طعنه اش را نشنیده گرفتم و رو به پرفسولک گفتم: عموجان ایشاا...
بزرگ شدی می خواهی چه کاره شوی؟
پرفسولک که انگار جواب از پیش آماده داشت، فورن گفت: می خوام
پرفسول بشم
چون اعتقاد دارم تربیت به شکل غیرمستقیم موثر است از پرفسول
پرسیدم: راستی شما وقتی کودک بودید، می خواستید چه شغلی داشته
باشید؟
پرفسول گفت: راستش من همیشه آرزو داشتم، معاون سینمایی باشم، اگر
نشد صاحب یک سینما باشم، که فیلم هایی که خودم می سازم را در
سینمای خودم نمایش بدهم و منّت شورای اکران و سرگروه و اینجور
چیزها رو نکشم!
خیلی خونسرد و برای اینکه پرفسولک متوجه بشود، گفتم: اما حال چه
شدید....؟!
پرفسول که متوجه کنایه شده بود، بدون اینکه جواب مرا بدهد، دست
پرفسولک را گرفت و راه افتاد، موقع رفتن هم گفت: بریم دائی جون،
اینجا هم مثل ماهواره بدآموزی داره!!
نسل لواشکي!
-- 13 / 07 / 1390
به روايت آقا مراد
پرفسول مي گفت: خودمانيم، اين نامگذاري نسل ها هم براي خودش
حکايتيه!
گفتم: بازچي شده!
پرفسول گفت: چيزي نشده، فقط در جايي خوندم که آقا رسول صدرعاملي،
در مصاحبه اي فرمودن، از نظر ايشون، نسل ده? شصتي ها، نسل «يواشکي»
هستند!
گفتم: حتمن براي اين نامگذاري دلايلي هم داشتند
پرفسول گفت: بعله، ايشون دلايل خودشون را گفتن، اما حالا که
اينجوريه من هم مي خواهم براي نسل هاي بعدي نامگذاري کنم، مثلن،
نسل دهه هفتاد مي شود، نسل «قايم باشکي» و نسل ده? 80 مي شود
«لواشکي»، چون هنوز بچه هستند، براي نسل دهه 90 هم بعدن اگر عمري
بود جشن نامگذاري برپا مي کنيم!
بَدم نمي آمد کمي پرفسول را قِلقِلک بدهم، گفتم: خود شما متعلق به
چه نسلي هستيد؟!
پرفسول خيلي قاطع و محکم گفت: براي نسل ما قبلن اون آقا رسول (يعني
مرحوم رسول ملاقلي پور) نامگذاري کرده، به ما ميگن نسل سوخته!
ماجرای صدا و سیما و
چنار!
-- 12 / 07 / 1390
به روایت آقا
مراد
پرفسول در حالیکه غش غش می خندید، گفت: آقا به نظرم ضررهای
تلویزیون داره کم کم زیاد میشه ها!
گفتم: مگر چی شده؟
پرفسول گفت: بعد از بدآموزی سریالهای اخیر که منجر به مرگ دو کودک
شد که می خواستند تجربه ای مثل شخصیت های سریالهای ماورایی داشته
باشند، اخیرن معلوم شده یکی از عوامل خشک شدن چنارهای خیابان ولی
عصر تهران لابراتورهای صدا و سیما هستند!
گفتم: یعنی چی؟
پرفسول گفت: آهان، یعنی اینکه رئیس ستاد توسعه پایدار و محیط زیست
شهرداری تهران (ای بنازم عنوان رو که چهار خط است!) فرمودن،
لابراتورهای صدا وسیما کلی سموم از طریق نهرها دفع می کنن که این
باعث خشکی چنارها می شود
گفتم: راه حل هم ارائه داده اند؟
پرفسول در حالیکه پس کله اش را می خاراند (قبلن توضیح داده ایم که
این حالت مخصوص فکر کردن پرفسول است) گفت: نخیر، متاسفانه رئیس
ستاد توسعه پایدار و محیط زیست شهرداری تهران (ماشا ا.. به این
عنوان) راه حل جدی ارائه نفرمودن، اما من شخصن فکر می کنم بهتر است
صدا و سیما از شمال شهر به جنوب شهر منتقل شود، چون در جنوب تهران
چنار نیست که خشک شود، فقط خیار کاشته می شود که بهترین راه نخوردن
آن است!
پرفسول است دیگر، راه حل هایش اجرایی نیست!
پرفسول و دود چراغ!!
-- 11 / 07 / 1390
به
روايت آقا مراد
پرفسول چراغها را خاموش کرده بود و در نور يک چراغ گردسوز که بصورت
ناقص هم مي سوخت، در ميان کاغذهاي فراوان ، کتابها و مجلات ولو شده
بود
گفتم: جناب پرفسول، چه خبره؟!
پرفسول از بالاي عينک گردي که بر چشم زده بود به من نگاه کرد و
گفت: مي بيني که دارم دود چراغ مي خورم!
گفتم: جناب پرفسول، دود چراغ خوردن يک اصطلاح قديمي است براي آنها
که در زمينه پژوهش و تحقيق، عمري را صرف کرده اند و البته در گذشته
که برق وجود نداشت، واقعن دود چراغ مي خوردند؛ اما، شما؟! حالا؟!
با اين وضع، يعني چي؟!
پرفسول گفت: مي دانم، خيلي خوب هم بلدم، الان کافيه که يک موضوع رو
در اينترنت جستجو کني، کلي مطلب در همون مورد پيدا کني، سرو تهش را
به هم بدوزي و بعنوان يک مقاله يا پژوهش به نام خودت ارائه بدهي!
اما من چون قصد دارم در مصاحبه بعدي خودم کمي تواضع و فروتني به
خرج بدهم،مي خواهم با اين تمرينات، اگر گفتم ما هم دود چراغ خورده
ايم، دروغ نگفته باشم!
گفتم: واقعن که پرفسولي!!
طلب ميلياردي پرفسول
از تلويزيون!!
--
10 / 07 /
1390
به روايت آقا مراد
پرفسول باز هم رفته بود سراغ ماشين حساب، معني و مفهوم اين کار آن
است که پرفسول حتمن مشغول محاسبه چيزي است.
گفتم: خير باشد جناب پرفسول، درآمدهايتان را محاسبه مي کنيد؟!
پرفسول از بالاي عينک مطالعه اش نيم نگاهي بي تفاوت به من انداخت و
گفت: دارم، طلبم رو از تلويزيون طي اين سالها محاسبه مي کنم
گفتم: طلبتان؟! بابت چي؟!
پرفسول خيلي خونسرد گفت: چن وقت پيش معاون تلويزيون به «فريدون
جيراني» و «عادل فردوسي پور» بابت تحمل شوخي هاي برنامه «خنده
بازار» نفري 20ميليون ريال معادل دو ميليون تومان پاداش داد.
گفتم: به اين مي گويند پاداش صبر و سکوت دنيوي!
پرفسول ناگهان قاطي کرد و گفت: عاشقتم با اين توجيهاتت! شما چرا
سخنگوي دولت نمي شي؟! داداش، اين دوستان بخاطر تحمل شوخي هاي ده
بيست برنامه، دوميليون گرفتن، من حساب کردم بابت سالهايي که
تلويزيون با ما شوخي کرده و ما تحمل کرديم، مي دوني من چقدر
طلبکارم؟!!
گفتم: چقدر؟!
پرفسول گفت: يک ميليارد و دويست و سي و چهار ميليون و پانصد و شصت
و هفت هزار و هشتصد و نود تومان يعني 890/567/234/1
اعداد را نگاه کنيد، از صفر تا 9 را نوشته، پرفسول است ديگر!!